


يکي از آيينهاي نوروزي امروز - که بايستي آميزه اي از چند رسم متفاوت باشد
- " مراسم چهارشنبه سوري " است که در برخي از شهرها آن را چهارشنبه آخر
سال گويند. دربارهً چهارشنبه سوري، کتاب ها و سندهاي تاريخي، مطلبي يا
اشاره اي نمي يابيم و تنها در اين قرن اخير، يا دقيق تر، در اين نيم قرن اخير است
که مقاله ها و پژوهشهاي متعددي در اين باره منتشر شده و يا در نوشته هاي مربوط به
نوروز به چهارشنبه سوري نيز پرداخته اند.
برگزاري چهارشنبه سوري، که در همهً شهرها و روستاهاي ايران سراغ
داريم، بدين صورت است که شب آخرين چهارشنبهً سال ( يعني نزديک غروب آفتاب روز سه
شنبه )، بيرون از خانه، جلو در، در فضايي مناسب، آتشي مي افروزند، و اهل خانه، زن
و مرد و کودک از روي آتش مي پرند و با گفتن : " زردي من از تو، سرخي تو از من
"، بيماري ها و ناراحتي ها و نگراني هاي سال کهنه را به آتش مي سپارند، تا
سال نو را با آسودگي و شادي آغاز کنند. تا زماني که از ظرف هاي سفالين چون، کاسه و
بشقاب و کوزه، در خانه استفاده مي شد، پس از خانه تکاني، کوزهً کهنه اي از پشت بام
خانه به کوچه مي انداختند؛ کوزه اي که در آن آب و چند سکه ريخته بودند. اسفند دود
کردن و آجيل خودرن، فال گرفتن، " فال گوش " ( در کوي و گذر به حرف
عابران گوش دادن و از مضمون آن ها براي نيت خود تفاًول زدن. ) و " قاشق
زني " ( معمولا زنان روي خود را مي پوشانند و با قاشق، يا کليد به خانه ها در
مي زنند، صاحب خانه شيريني، ميوه و يا پول در ظرف آنها مي گذارد. ) نيز از باورها
و رسم هايي است که به ويژه در بين نوجوانان، هنوز به کلي فراموش نشده است؛ و اين
رسم ها و باورها در شهرهاي مختلف با يکديگر متفاوت اند.
نوشتاری از مدیر مسئول هفته نامه اتحاد جنوب
سالروز پیروزی انقلاب اسلامی بهانه ای است تا هرکس
به فراخور بضاعت و
باورهای خود به ارزش ها و دستاوردهای این انقلاب باشکوه
بپردازد و البته نیم نگاهی به آفت ها و عبرت های این رویداد
تاریخی داشته باشد.
از دستاوردهای انقلاب اسلامی احیای دوباره دین اسلام در این مرز و بوم، نجات از استبداد شاهنشاهی و عزت و
استقلال را می توان نام برد. آزادی و مردم سالاری دینی(جمهوری اسلامی) از دیگر مطالبات مردم بود که تا حدودی تحقق یافت و البته انتظار مردم بیش از این
حد است. دستاوردهای این انقلاب گران سنگ محدود به آنچه گفته شد نمی باشد و مردم عزیز خود بهتر می دانند؛ آنچه در این یادداشت کوتاه می خواهم اشاره
ای به آن داشته باشم. آفت هایی است که این انقلاب را تهدید می کند و عبرت هایی است که نباید فراموش شوند! از جمله آفت ها کمرنگ شدن ارزش هایی هستند
که اوایل انقلاب خیلی پررنگ بودند؛ اخلاص، صمیمیت و برادری! متأسفانه امروز جز برای اقلیتی این ارزش ها مرده است یا لااقل کم جان و کم رمق شده
است. تظاهر و ریاکاری چون موریانه اساس اعتقادات مردم را خورده و می خورد. خیلی از مردم آن نیستند که هستند! آن هستند که مسؤولان جامعه می
خواهند باشند! و زمانی که خودشان هستند آن هستند که هستند! تفاوت چهره درون و برون به خصوص برای آنانکه نان و نامشان در گرو چهره برو نشان است. بسیار
زیاد است و این آفتی است که ایمان مردم را هدف قرار داده است. از آفت های دیگر انقلاب اینکه امروز برای گرفتن پستی ناچیز هزار و یک واسطه و
پارتی به راه می افتند تا آقایی مدیرکل شود یا مدیر جزء! هزار و یک معامله پشت پرده می شود تا پستی به یک فرد برسد. ولی آن ها که اوایل انقلاب را درک
کرده اند می دانند دقیقاً اوضاع بر عکس حالا بود. کسی زیر بار مسؤولیت اداری و اجرایی نمی رفت. هزار و یک واسطه موجه باید نزد فرد می رفتند تا
با اصرار به او می قبولاندند که پذیرفتن این مسؤولیت امروز تکلیف شرعی است تا اینکه فرد راضی می شد مسؤولیت را قبول کند.
دیروز کسی برای پستش مدیون کسی نبود ولی امروز
وقتی عالی جناب به پست رسید، باید دیونش را به واسطه هایی که ابلاغ مدیریت برایش گرفته اند ادا کند.
باب میل آنها عمل کند، عزل کند و نصب نماید. حق و
ناحق نماید، قانون را به نفع دوستان هم باندی خود تفسیر کند و یا حتی زیر پا بگذارد و الا خودش عزل می شود و مهره ای دیگر....
چند قورباغه
از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند .
بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است
به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه
این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .
اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی
توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد.
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش
برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی
قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش کرد
و بالاخره از گودال خارج شد
وقتی از
گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی
؟
معلوم شد که
قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می
کنند

من زندگی را دوست دارم،
ولی از زندگی دوباره می ترسم !
دین را دوست دارم،
ولی از روحانیها می ترسم !
قانون را دوست دارم،
ولی از پاسبان ها می ترسم !
عشق را دوست دارم،
ولی از زن ها می ترسم !
کودکان را دوست دارم،
ولی از آئینه می ترسم !
سلام را دوست دارم،
ولی از زبانم می ترسم !
من می ترسم، پس هستم.
"حسین پناهی" http://www.hoseinpanahi.com